حكيم زجاجى

679

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بغا [ ى ] شرابى درآمد ز در * چنين گفت با مردم كينه‌ور كه مست است جعفر به بيرون رويد * از آن به كه بىعقل و مجنون رويد به دو فتح گفتا شتاب تو چيست * به من بازگو تا جواب تو چيست چرا مىكنى مردمان را برون * چه وقت است با من نگويى كنون بغا گفت بنگر كه مست است مير * شده در كف خواب و مستى اسير نديمان از آن بزم برخاستند * به جاى دگر مجلس آراستند سرافراز فتح اندر آن جاى بود * همان پور او مجلس‌آراى بود دگر مطرب چند و مردى ظريف * نبود اندر آن جايگه يك حريف بدان جايگه مردكى مسخره * كه گفتى سخن‌هاى نغز و سره ورا عثعث عنترى بود نام * نظر كرد بيرون يكى آن همام گروهى در آن خانه چون شير ديد * سر خنجر و نوك شمشير ديد به جعفر چنين گفت كاى تيزچنگ * برستيم از گرگ و شير و پلنگ ز مار و ز كژدم بپرداختيم * كنون حربه و تيغ را ساختيم چنان بود از آن پيش رسم امير * كه چون باده خوردى شدى شيرگير بدى [ سهو ] با دوستان بازيش * به شمشير بودى يك اندازيش بر آن مهتران كژدم انداختى * دل از مهربانى بپرداختى ميان حريفان شه كامكار * درانداختى از سر جهل مار زدندى بر آن مردمان زخم نيش * نيارست يك تن به رفتن ز پيش بدان مردمان اندر آن داروگير * پس از زهر ترياك دادى امير به درگاه آن شاه بىعقل و سنگ * بدى بسته پيوسته شير و پلنگ به هرخانه‌اى در نشيب و فراز * بدى كرده آن شاه گرگ و گراز سحرگه چو رفتندى از هركنار * حريفان بر شاه وقت خمار در خانه‌ها كردى آن شاه باز * كه بودى در آن جاى گرگ و گراز به مخمور گرگ اندر آويختى * به خاك اندرون خون همى ريختى يكى را دريدى به دندان پلنگ * يكى را زدى شير بر روى چنگ يكى را به دندان همى خست مار * يكى را همى كرد كژدم فگار